![]() |
![]() |
|
| چو ایران من نباشد تن من مباد |
|
حکایت شب هجران که توان گفت
مگر کسی که چون سعدی ستاره بشمارد .
داستــــــــــــــــــــــــــان بوستـــــــــــــــــــــــــــــــان
دوستــــــــــان عزیز : لطفا" حکایت را در ادامــــــــــــــــــــــــــه مطلب مطالعه بفرمایید .
روایت های : 1-یک خیابان خاص در پست 29 اردیبهشت 2-خاطره کوچیک در پست 8 خرداد 3-خاطره تمام قد در پست 18 خرداد 4- داستان دوستان در پست 29 خرداد کماکان در انتظار نظرات دوستان هستند .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 21:58 توسط داریوش |
|
|
در این دیار نباشد غریب به هر که میرسم از دور آشنای من است دگر ز غیر نشان در جهان نمی یابم به هر کجا که نظر می کنم خدای من است دکتر نوربخش
و"فریاد"رازی باشد درمیان من و تو که از سکوت لب هامان آن را راندیم سکوت است که گاهی بغض حنجره را فریاد می کند و جبر مجهول ماندن احساس را به تمنا می کشد... فریاد ensane-emroz.blogfa
مــن گــريــه مــي كنــم، پــيراهــن تــو خيــس مــي شــود! ســرم را كجــاي سينــه ات جــا گــذاشتــه ام، كه اشــک هــايــم بــه تپيــدن فتــاده انــد منیره حسینی
تنها باران نگاه تو دلتنگی های مرا خواهد شست . .
دل من دیر زمانی است که می پندارد
كاش میدانستم به چه می اندیشی ؟ غزل داغ نگاه نقش لبخند لبت را برده ؟ غنچه قلب تو را پژمرده ؟ + من دیوانه نیستم + گر مرا بشناسی در گوش زمین afan.blogf
عاقبت کاری می کنم تا زمین به همراه تمام جنبندگانش به جای خورشید دور چشم های تو بگردند + حجاب را حرام می کردند اگر می دانستند زیر لباسهایت چه بهشتی پنهان کرده ای + چشم چشم دو ابرو همین کافیست برای فهمیدن زیبایی اگر که مال تو باشد از وبلاگ دلبانگ Misfit.blogfa
بعضی آدمها بوی خوب دارند حتی وقتی دورند. دلت که براشون تنگ میشه بوی خوبشون تو ذهنت میپیچه و اونقدر دلت هواشونو میکنه که دوست داری محکم بغلشون کنی.. ناهیرا
دوستی مثل گل است باید آن را بو کرد باید آن را فهمید باید آن را پائید دوستی مثل بهار می رود کوی به کوی دوستی مثل نسیم می رود شهر به شهر دوستی عین غم است در نگاه مهتاب یا که یک نغمه ی شاد از پرستو در باد دوستی حادثه نیست دوستی جاذبه نیست دوستی واژه و یک دکلمه نیست دوستی دست شماست دوستی برق دو چشمان شماست دوستی خنده ی پنهان شماست دوستی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد دوستی مهر شماست..
این چه عشقی ست که در دل دارم من از این عشق چه حاصل دارم میگریزی ز من و من در طلبت باز هم کوشش باطل دارم شریعتی
وقتی نگاهم میکنی احساس من گل میکند چشمان دریابین تو در جان من مل می کند وقتی ترنم میکند گل خنده های مهر تو آهنگ مهر مادری در من تکامل میکند تو آفتاب لذتی ای ماجرای عاشقی زیرا نگاه گرم تو دل را چپاول میکند ای انتظار سبز دل با من نمی گویی چرا پاییز برگهای ما تاکی تطاول میکند من خسته از تکرار آشفتگی های دلم امانگاه گرم تو با من تساهل میکند غیر از دل دریایی ات دربرزخ متروک شب دیگر چه کس مانند تو ما را تحمل میکند ای وسعت آیینه ها در شعله زارسینه ها چشمان دریا بین تو درجان من مل میکند + طرح چشمان قشنگت دراتاقم نقش بسته شعرمیگویم به یادت درقفس غمگین وخسته من که تنها وغریبم بی تو در دریای هستی ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی Hasti6267.blogfa هستی
یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را
بیا میان این کلمه ها قدم بزن خاک پایت توتیای چشم های من است تو زلیخایی و من گاه یوسف می شوم و گاه یعقوب چشم انتظاری رسم من است و دوست داشتن تو کار هر روزم بیا میان این کلمه قدم بزن دلم برای عطر نزدیک نگاهت تنگ است. + بوسه می زنم بر گونه های باد شاید روزی آرام بگیرد بر روی شانه هایت. + ﻣﻦ ﺑﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﻣﻬﺮ ﺗﻮ ﭘﯿﻮﺳﺘﻪ ﺯﯾﺴﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻣﺒﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ + چقدر سخته منطقی فکر کنی وقتی احساست داره خفت میکنه... + ما عـــادت شـــدیم پشت آن میــز کافه ی روزمـــرگی من یک طرف میـــز جــای خالی تـــو آن سوی دیگــر هـــر روز + راستي !
تو چقدر بايدي فرهاد Negarjoooooonam.blogfa.com
چگونه میشود از این نگاه برگردم از این دو چشم نجیب سیاه برگردم بگو بگو که دگر بار با کدام رو باید خمار و مست از این خانقاه بر گردم نمی رسم به طریقت هزار سال سیاه که گاه اگر بروم گاه گاه بر گردم شب سیاه نگاهت مرا به چاه افکند دوباره صبح شد باید آه برگردم خدا خدای بزرگم بیا و این نوبت کمک نکن که از این نگاه برگردم اگر درست چنان است و اشتباه چنین نخواستم که از این اشتباه برگردم راحله معماریان
مثل ماه که هر گز آسمانش را ترک نمی کند تو بی وقفه در خیال منی + از نگاهت تا دلم + آواره ام میان منُ تو با خیالی که مرا عابر این فاصله باشی + سال هاست دلم در چشم تو زندانی ست و من درآن اتّفاق ساده جا ماندم : برخورد دلم با نگاه تو در بزرگراه عشق یادت هست ؟! من هنوز هم نمی دانم مقصّر چشمان تو بود که یکطرفه می آمد یا قلب من که تصدیق نداشت ! پرویز صادقی
مثه عکس رخ مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهتاب که افتــــــــــــــاده در آبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در دلـــــــــــــــــــــــــــــم هـــــــــــستـــــــــــی و بـــــــــــــــــــــــیـــــن مــــــــــن و تــــــــــــــــــــــو فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاصــــــلــــه هـــاست
رفت هستم بودی بودم رفتی خواستم خواستم نخواستی گفتم گفتی گفتند رفتی عاشقش بودم عاشقم نبود عشقم بود عشقش نبودم سوختم ساختم اما اون رفت گفتم گفتم اما اون نشنید سرده سردم یخ زدم گرم بود گرم بود گرمم نکرد موندم موندم اما نیومد صبرم صبرم بخدا طاقت ندارم برگرد..
پنجره هم خسته شد از آن همه انتظار در افق نگاه من جاده چه بس دیدنیست پنجره تا جاده چقدر رفته نگاه چشم من دستی تکان بده بیا فاصله دست یافتنیست
از سیــاهی هم بــالاتــر است رنگِ بیــرنگیِ این روزهایِ بی تو ..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم تیر 1391ساعت 20:8 توسط داریوش |
|
|
محمد(ص) بار دیگر برخیز بخوان محمد بخوان بنام خداوند مهربان بخشاینده بخوان محمد بنام علی بخوان بنام فاطمه بخوان بنام عشق بخوان محمد
داستــــــان دوستــــــــان : ( عشقی عبرتی ) دوست عزیز : متن داستان را در ادامـــــــه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 9:23 توسط داریوش |
|
|
پروردگارا :
به لطف آرامشی که عطا فرمودی عشق الهی که ارزانی داشتی و روح خدایی که در ما دمیدی قادریم هر آنچه موجب رضای تو و رستگاری ماست انجام دهیم ..
هر شب روشن که ماه دلربا خندد به من ای عجب در چهره مهتاب می بینم تویی خواب نا آرام من آئینه تصویر تست رو به هر سو می کنم در خواب می بینم تویی ایکه دور افتاده ای از ما روح من نزدیک توست چون پرنده در روز و شب در خاطرم پر می زنی هر زمان تنها شوم همراه مهتاب خیال از افق بر در و بال دلم سر می زنی روز ها چون بگذرم از مسیر آشنا هر کجا پا میگذارم گویم که جای پای اوست شب چو تنها می نشینم با خیالت گرم راز هر صدا آید بگوشم گویم این آوای اوست
برای عشاق آنگاه که در کنار هم به آرامش میرسند حد و مرزی وجود ندارد ایدن
من نگاه تو را شعر میکنم تو شعر مرا نگاه میکنی بازی عجیبیست شعر نگاه تو روی قافیه های دلم می نشیند و زبانم این دیوانگی را می سراید تو را به این نگاه عاشقانه قسم شعر چشمانت را از من مگیر به تمامی عشق قسم من با نگاه تو شاعر شدم..
اختلاف نداریم
نشنو از نی نی حصیری بی نوا ست بشنو از دل دل حریم کبریاست نی بسوزد خاک و خاکستر شود دل بسوزد خانه دلبر شود..
میشه میشی بشن روزا دم غروب مشکی بشن مث شب سیاه میشه مهتابی که میشه شب چهارده بدرخشن مث ماه میشه نورانی که میشه وقتی آفتاب می تابه به روی رخ ماه بشه رنگ زنبورا که میریزن شهد گلا رو توی کندوی چشا میشه از زاویه دیدن هر لحظه نگاه هر دفعه یه رنگو دید میشه از راست میشی از چپ سیاه قهوه ای شکلاتی گاهی وقتا عسلن شیرین و روشن گاهی وقتا رنگ بلا گاهی وقتا آماده گم شدنی توی چشا واسه پیدا شدن توی اولین نگاه د. زمان تنها چیزی بود که داشتیم و من فقط ماه را جدی گرفته بودم و تو را که وقتی نبودم هــم بودی که نباشم هم هستی باییز
هر چند شکسته جام من را لیلی اما به خدا نداشت با من میلی پرسید چقدر دوستش میداری خشکم زده بود .. وای خیلی خیلی + به هر کسی که میرسم من از تو حرف می زنم به پنجره به آینه به فرش های خانه ام بیا و چشمهات را ردیف کن در این غزل که واژه های کهنه ام نمی کنند قانعم تو را که طرح می زنم به دور باد چشم بد نریز پای هر کسی انار دانه دانه ام تمام آنچه گفته ام تمام آنچه هست نیست اجازه ام نمی دهد حسادت زنانه ام... + در وصف تو دوباره غزل کم میاورد ایهام و استعاره و بدل کم می آورد وقتی که گاه گاه خوش اخلاق می شوی لبخند میزنی و عسل کم می آورد تو پیش چشم شاعر من راه می روی مفعول فاعلات فعل کم می آورد از پشت عینک که به من خیره می شوی یک حلقه نور دور زحل کم می آورد شب مشتری برج بلند قد شماست در جیب هاش حوت حمل کم می آورد باید خودم تو را بسرایم که مثل تو دنیا و خدای عز و جل کم می آورد این صفحه جای پیچش موی شما بود در وصف تو دوباره غزل کم می آورد + یک ایل مهاجر عاشق چشم تو است هر مومن و کافر عاشق چشم تو است خوشبخت ترین مرد زمینی وقتی یک دختر شاعر عاشق چشم تو است زهرا ساجدی – شقایق Aftabgardoon71.blogfa
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواهد به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
بوسه راه خانه تو تا من است بوسه رقص روح در جشن تن است بوسه نقب عطر در شبهای ماست بوسه شهد عشق بر لب های ماست بوسه سهم آدم از عصیانگری ست بوسه تنها ارث حوا از پری ست بوسه عاشق را تسلی میدهد بوسه عارف را تجلی می دهد وقت بوسیدن بدن رم می کند جسم ما جان را مجسم می کند چون تو قرآن را تلاوت می کنی بوسه حق را حلاوت می کند هوش دار ای عطر قرآن در شبت بر لب الله میمالی لبت بوسه تشییع تمام واژه هاست بوسه بعد از اختتام واژه هاست هر چقدر از بوسه واگویم کم است بوسه فرق جانور با آدمست بوسه گاهی گریه باران می شود مثل اندوه بهاران می شود بوسه کودک بهار مادر است بوسه مادر گلی خواب آور است + تو رفتی و رد پایت در دلم ماند شکوه خنده هایت در دلم ماند دلم را با سحر خوش کرده بودم غروب ماجرایت در دلم ماند غم بی انتهایت در دلم ماند هزار و یکشبم چون باد بگذشت طنین قصه هایت در دلم ماند سپردی سرنوشتم را به پاییز بهار با صفایت در دلم ماند علی رغم سکوت ساده من سفر کردی صدایت در دلم ماند از بلاگ دنیای آرزوها Sokotvayas.blogfa.com
از افسانه ها بیرون آمدی میان خواب و بیداری کنار مرداب دلم تپش هایت با مرداب امیخت تا مرداب کمکم زیبا شد گیاهی درون آن رویید گیاهی به زیبایی رویا کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به خواب من آورد تا بروید نیلوفری و بپیچد به همه تار و پودم در رگهایم تو بودی که میدویدی در هستی ام ریشه کردی همه من بودی از کجا آمدی جایی نمی روی وقتی اینجا هستی اینجا که می تپد من دیده به راهت پرده ها را کنار می زنم بی پرده فریاد می زنم عشقی را که فرو داده ام از باغی که ته نگاهت بود گلها را می آورم سر راهت می کارم..
عشق را نمی توان اداره کرد٬ پدیده ای است که پیش می آید٬ و لحظه ای که بکوشی آن را اداره کنی همه چیز بهم می خورد
من عادت دارم نگاه می کنم به آدم هایی که از دور می ایند تا آن زمان که ثابت شود تو نیستند .. + با یاد تو زندگی کردن چه کم خرجه نه خواب میخواهد نه خوراک .. مرصاد Sadeeghsobh.blogfa
حوا دوباره سیب بچین و گناه کن خود را برای رفتنمان رو به راه کن ما طرد گشته ایم چه اینجا چه از بهشت حوای من دوباره بیا و اشتباه کن اینجا تمام ثانیه ها لنگ میزنند آنسوی مرگ خانه دل را به راه کن برخیز تا زپیله تن پر زنیم و بعد با هر سپید خود غزلم را سیاه کن تا کی گریز و دلهره و حسرت و فغان حوا دوباره سیب بچین و گناه کن بابک تمیز
مثل آن مسجد سر راهی تنهایم
سرت را نکن زندان افکار رها کن فکر ساکن نیست جاریست روان است و پهناور دارای میدان اثر میگذارد و هم می پذیرد اثر شعاعش تا بی نهایت نهایتش نهایت توست میبردت تا آنجا که برود تا آن جا که رفتی همراه توست د. آنقدر شاعرم امشب ای سراپا احساس رضا روشندل
نروید آی! به چشمان شما محتاجم اگر از چشم شما دور شوم می میرم دل به دریا نزنید این همه ، یادم بدهید عابرانی که گذشتید ز غم مرحمتی دل حیران من .. انبوه خدایان زمین قصه ها یکسره تکراری و مانند همند گفته بودید دعاتان کنم ای مردم شهر
مثل کشیدن کبریت در باد فریـــاد زیـــر آب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 20:44 توسط داریوش |
|
|
آنکه رخسار تو را رنگ گل نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد
خاطره تمام قد : دوست عزیز : لطفا" متن را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 18:16 توسط داریوش |
|
|
لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
عقل برو برو برو عشق بیا بیا بیا راحت جان و دل تویی دور مشو ز پیش ما شاه نعمت الله ولی
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم / چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم امام دل ها - خمینی کبیر تو خودت خال لبی از چه گرفتار شدی ؟ چشم بیمار که را دیدی و بیمار شدی ؟ جواب حضرت آیت اا.. خامنه ای به شعر امام
از گل لاله تا گل مریم همه گل ها یکی یکی در هم هر گل عطر و بوی او را داشت ریشه او به قلب خود میکاشت شعر من برگی از شقایق او شک ندارم که نیست لایق او مجتبی سعادت
لب دریا رسیدم تشنه بی آب ز من بی تاب تر جان و دل آب مرا گفت از تلاطم ها میاسای که بد دردیست جان دادن به مرداب
پر شدم از ترانه لبریز از شعرم واژه ها را از نور می آورم از مهتاب از خورشید از ماه از بی مثال د. دل های بریشان همه در حلقه او جمع این طره شوریده مگر مجلس شوراست
جانا به نگاهی، ز جهان بیخبرم کن جز حرف محبت چه شنیدی تو از من به کجایی ؟ باز آ که غم از دل برود چون تو بیایی، چو بیایی! دیوانه ترم کن رهی معیری
هر جا دوستی کامل حکفرما باشد بد بختی و رنج یارای ایستادن ندارد
بازم بارون و بوی تو بازم ابرا و چشم من بازم موهات زیر بارون هوا رو پر کرده عطراشون بازم رخسارت و بارون مث شبنم رو گلبرگا بازم میرم زیر بارون زیر چتر خیال تو از ته قلبم صدات کردم نگاهت رو نگاه کردم توی ابر خیال انگیز بازم دستاتو می بینم مث یک جفت پرستو زیر بارون که پر زد از تو دستامون د.
مثل سیب سرخ قصه ها
به گمانم همان موقع که سرم به عشق گرم بود زندگی را دستکاری کردند وگر نه نه وقتن رفتن تو بود نه پایان من ..
از آن روزی که بخشیدم به چشمانت دل خود را به چشم خویش میبینم همه شب قاتل خود را تو همچو کودکان سرگرم بازی کردنی بانو که جفت هم بچینی قطعه های پازل خود را من این سو خواب از چشمم پریده تا خروس صبح که شاید حل کنم با تو تمام مشکل خود را شب و دریایی از امواج اندوه پریشانی یقین گم میکنم دیگر نشان ساحل خود را بگو ای بید مجنونی که در هم ریخته موهایت چگونه در کنار تو بسازم منزل خود را تمام سهم من از زندگی شعر است و موسیقی نشد از سر بریزم تا به پایت حاصل خود را شبیه آرزوها و خیالات منی شاید که از روز ازل دادم به چشمانت دل خود را حمد الله لطفی
تنهایی یعنی ذهنم پر از تو و خالی از دیگران است اما کنارم خالی از تو و پر از دیگران است
درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ ِ سرخ گلها انار شد،داغ ِ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک بر داشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید مجنون به لیلی اش رسید. خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بخورد. عرفان نظر آهاری
چه فرقی میکند شهر ما خانه ما باشد یا نباشد وقتی تو نه در شهر مایی نه در خانه ..
چترها را باید باز کرد بالای سر آن نازنین نگاه داشت زیر باران رفت آنگاه او غرق زیبایی مه و باران من محو نگاه او زیر باران ناگاه رعدی زد و افسوس خیال بود من و معبود زیر باران د .
تو از بوسه های باران و عطر سیب متولد شدی در همان اقلیمی که سالهاست بهارش از باز دم های تو شکوفه ریز میشود + دل بند زده ام را اینبار آهسته تر بشکن در مهد خاطراتم کودکی با رویاهای رنگی اش آرام خوابیده است نغمه شاکری
صدا کردنت کافی نیست نام تو را باید لمس کرد نام تو را با خط بریل مینویسم
دل من یه قفل اما دست تو مثل کلیده میخوام از تو بنویسم کاغذام همش سپیده اونکه دادم دلو دستش چرا دل به من نمی ده چه قدر دعا کنم خدا رو صدا کنم دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده گفتم از عشق تو میخوام سر بذارم به بیابون گفت تو عاقل تر از اینی این کار از تو بعیده التماس کردم که یک شب لااقل بیای تو خوابم گفت هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدی گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی گفت توی این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده
گريه رسم باراني هر عاشق بود, دل عاشق تنگ است پر بغضم, م.سامره
سیب سرخ نگاهت
چون آسمان است بالای سر است مثل آسمان صاف آبی و پهناور است مثل آسمان شب عمیق و پر ستاره است مثل آسمان ابری وقتیکه برق میزند زیباتر است د. با منی و تصویرت در صف تداعی ها
دلک همسایه ی لبخند من شو دلک دل، دل نکن دلبـند من شو یـه زنـدانـی شـدم تـنـهـای تنها دلـک تـو پـادشـاه بـنـد مـن شـو بــدونِ تــو دلــک دلـگـیـره دنـیـا بـه شـیـریـنـی بـیا و قندِ من شو بـه هـرکـی دل بـدم فـردا بریده تـو تـنـهـا مـونـس و پابندِ من شو یـه حرف آخری دارم که می گم دلـک، تـو مـادر فـرزنــد مـن شـو (یوسفی)
اگر شبی از شب های زمستان مسافری به امید گرمای نگاهت به تو پناه آورد تنهایش نگذار شاید در گرمترین روز های تابستان به خنکی لبخندش محتاج شوی..
روی آن شيشه تب دار تو را "ها " کردم
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی گذر به کوی فلان در آن زمان که تو دانی تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی.. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 13:39 توسط داریوش |
|
|
بنام خدای بزرگ و کوچیک ز سر های سرافرازان و دلهای خریداران دیار نیستی هم برج و هم دروازه ای دارد خاطره کوچیک : دوست عزیز : لطفا" این متن را در ادامه مطلب مطالعه و در صورت تمایل اظهار نظر فرمایید . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 17:58 توسط داریوش |
|
|
چگونه به سوی تو نشتابم که رستگاریم از توست
همین تفاوت که به مویی بسته است و چه بهتر که به موی تو بسته باشد
الهی! راز دل را نهفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر، چگونه خاموش باشم
بار آخر من ورق را با دلم بر میزنم بار دیگر حکم کن اما نه بی دل با دلت حکم کن حکم دل هر که دل دارد بیاندازد وسط تا که ما دل هایمان را رو کنیم دل که روی دل بیافتد عشق حاکم می شود پس به حکم عشق بازی کنیم این دل من رو بکن حالا دلت را دل نداری ؟ بر بزن اندیشه ات را حکم لازم دل گرفتن دل سپردن هر دو لازم عشـــــــــق لازم !
شرط دل دادن دل گرفتنه وگرنه یکی بی دل میشه یکی دو دل Zeinabahmadi.blogfa
دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه ، هر چی بیشتر بمونی رفتنت سخت تر میشه ، و اگر رفتی جای پات واسه همیشه میمونه
نبودید اما بودید توی خیالم نیستید اما می بینم شما را هر دم چه خیالات خوبیه توی هر سایه روشن شما رو دیدن کنار هر معبری هر پله ای ردی رو دیدن دارم حالا حس می کنم قدم های شما را هر قدم مثل یه مصرع قدم بعدی یه بیت ده قدم که راه برید یک غزله د. عاقبت راز دل خویش به لب هایش گفتم شاید این بوسه به نفرت برسد شاید عشق
برایت می نویسم .. برایت می نویسم ای همیشه در من اما دور که تا شاید شبی در غیبت من لحظه ای این شعر را خواندی نوشتن های من چون ره جاده هایی دور و بی پایان در آنها جز صدای پای لنگ عابری کز غیر تکرار تو بیزار است صدایی نیست برایت می نویسم ای همیشه شفاف چونان آب چو می دانم که چشم نازنینت سایه ی بی رونق دست مرا در خویش خواهد دید امیدی هست و یا گر نیست به پاس آن همه خون جگر خوردن به آن امید دستم می فشار سینه سفت قلم را سخت چه می دانم! که تا شاید شبی در غیبت من لحظه ای این شعر را خواندی.
منو تو تا نفس باشد من و تو منو تو در قفس باشد من و تو منو تو حرفمان حرف هوس نیست من و تو از نفس باشد ، من و تو منو تو نیمه ای از روحمان کم دو تنها و دو سرگردان عالم غریبی ، بیشتر از این که یک عمر منو تو زندگی کردیم بی هم منو تو بی قرار بی قراری برای هم دو عکس یادگاری تمام روز بی تابیم و بی خواب به امید شب و شب زنده داری منو تو خار چشم سرنوشتیم که این خط را از او خوشتر نوشتیم جهنم جای سر افکندگان است من و تو سربداران بهشتیم منو تو این هجا را می شناسیم زبان واژه ها را می شناسیم سکوت از جنس فریاد ست اینجا چه خوب این هم صدا را می شناسیم با تمام زیبائیت که تشبیه ات کنند به ماه من می گویم ماه نه هلال ماه که نیل می کنی به قرص ماه تا تکامل زیبائیت به بدر چند طلوع و غروب دیگر د. برای خندیدن یک گل حنما باید ابری گریه کنه ابرتم همیشه بخند
خـدا ما رو برای هـم نمــــــی خواســـت فقـــط مـــی خواست هـم و فهميده باشيـم بدونيـــم نيمــــه ی مـا مــال هـم نيســـت فقط خواســت نيمـــه مونــو ديـده باشيــم تمــوم لحظـــــه هـای ايـن تــــب تلـــــخ خـــدا از حســــرت مـا بـا خبــر بــــود خــودش ما رو بـرای هم نمی خــواست خـودت ديــدی دعامـــون بـــی اثر بــود چـه سختـــه مال هم باشيـــم و بـی هـــم مـی بينم مــی ری و مـی بينی مـــی رم
امشب ترانه های من مال من نیستند + دگر چه انتظار از دگران + همیشه رسیدن چاره ی راه نیست م.سامره
رسيدن گاه شروع فصلي است سرد و درحسرت كلامي كه دوباره بگويد دستهاي ترا دوست ميدارم
صندوقچه ای بهر دلت خواهم بود + لاک پشت ها عاشق میشن ولی تحمل درده عشق براشون راحته ، چون حداقل عشقشون آروم آروم ترکشون میکنه سیاوش
چقــــدر گفتــــم با دلـــم بـــازی نکـــن باران
میگفتند با یک گل بهار نمی شود من مانده ام تو آمدی و تمام روزهای من با تو بهار شد آغوش گشا مرا همچو ساحل دریا را همچو زمین باران را همچو آسمان ماه را همچو آدم حوا را همچو نگاهی خواب را میخواهم در تو خراب شوم در تو جوانه زنم در تو بیارامم در تو گتاه شوم با تو تعبیر شوم
من به غیر از تو نخواهم ،چه بدانی، چه ندانی من که بیمار تو هستم چه بپرسی ، چه نپرسی، ور بکوشی زدل من بگریزی نتوانی جانی از بهر تو دارم ،چه بخواهی ،چه نخواهی
اینقدر عاشقانه برایم دعا نکن هر حاجت نگفته دل را روا مکن بی تو میان معرکه ها گیج میشوم این دستهای کودکی ام را رها مکن فاطمه بابائی
عشق ما جاوید است شاید من و تو ما نشویم بین ما یک سد است پشت این سد قلب من و تو محبوس است رد پایت روی قلبم پیداست حرف هایت در فکرم جاریست
عاشق شده ام بر تو تدبير چه فرمايي نظامي گنجوي
از سکوتــــــم نخواندی واژه ی دوست داشتنم را و در دیدگانم ندیدی چشمه های فریادم انگشتان لرزانم را ببین فرسوده شده اند بسکه نام تو را تحریر کرده اند
توفان مشو منو یک قاصدک نکن .. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم خرداد 1391ساعت 1:45 توسط داریوش |
|
|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکی نبود تو شدی قصه عشق وقتی عاشقی نبود روایت یک خیابان خاص خلاصه شده جهت درج در وب توضیح : مشخصات و نام های قید شده در روایت واقعی ست - تنها نام خیابان ( از شهر تهران ) در این روایت به منظور حدس زدن و اعلام توسط شما دوست عزیز مجهول مانده است . - لطفا" جهت مطالعه روایت و اعلام نام خیابان مورد نظر و سایر نظرات به ادامه مطلب مراجعه فرمایید : ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 17:31 توسط داریوش |
|
|
خداوندا وجه زنانه تو را دیدم در قامت آن زن دیدم که خدایی میکرد بر پهنه قلبم در نگاهش سرشار از فرزانگی تو را بگونه ای دیگر ستایشت کردم که ستایش تو در ستایش اوست .. د. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:23 توسط داریوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 |
|
RSS
|